من اومدم دوباره..........

+ نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 1392/07/10 و ساعت 7:59 |

 آغوش


واي از نيمه شبي كه بيدار شوي و دلت او را بخواهد..ولي خود را درآغوش ديگري ببيني

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 1392/04/09 و ساعت 12:31 |

"منم آن ابر ... "

 

منم آن ابر ...

همان ابری که گهگاه بالا می نشیند

اما

با تواضع به دریا تبدیل می شود

و همچنان زلال و شفاف باقی می ماند

منم آن ابر ...

منم آن نغمة آواز رحمت

منم آن ابر ...

آن آغاز دریا

منم آن ابر ...

همان تمثیلی از پرواز دریا

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 1392/01/27 و ساعت 7:51 |

دوست دارم دوباره به خواب فرو روم .

دوست دارم بخوابم و خواب آزادی را ببینم

خواب لحظه های شاد رهایی

لحظه های با تو بودن

و آن لحظه که نسیم خوشبختی می وزید

و من و تو در باغ مهربانی

 زیر درخت عطوفت قدم می زدیم

و برگ های سبز محبت را لمس می کردیم .

خواب آن لحظه که شکوفه های دوستی را

از سر شاخه های اعتماد می چیدیم و به یکدیگر هدیه می دادیم ؛

سپس روی نیمکت صداقت نشستیم

و من سیب سرخ عشق را به تو هدیه دادم

و قدم زنان در جاده سرنوشت به پیش رفتیم

تا دوباره به رود سعادت رسیدیم و جرعه ای از آن نوشیدیم .

اما چه سود ؟!

این خواب ها که تعبیر نمی شود .

کسی چه می داند .

شاید وجود تو تعبیر خواب من باشد

اما ...

افسوس که صبح شده است و دیگر مجالی برای خواب نیست !

 

+ نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 1391/11/18 و ساعت 9:2 |

" جوی اشک "

چقدر وحشتناک بود آن روز

همان روزی که سنگ فرشهای ناتوان ِ خیابان ها

زیر پای تو له می شدند

و تو

چه بیرحمانه ترک کردی وجودم را

در حالی که از نگاهم ستاره و مهتاب می چکید

و ندیدی برگ های پاییزی ِ دلم را که در جوی اشکم غلت می خوردند

و خودشان را به تو می رساندند .

آیا میدانستی ...

از روزی که رفته ای ،تمام خیابان ها سیاه پوش شده اند ؟!!!

و جوی اشکم همچنان جاریست ...

  

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 1391/11/05 و ساعت 8:13 |

خاطره ها...

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض. یک طرف خاطره ها، یک طرف فاصله ها. در همه ی آوازها حرف آخر زیباست. آخرین حرف تو چیست؟ که به آن تكيه كنيم، حرف من ديدن پرواز تو در فرداهاست.

+ نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 1391/11/03 و ساعت 8:44 |

یک مترسک خریده ام عطر همیشگی ات را به تنش زده ام در گوشه اتاقم ایستاده ... درست مثل توست ، فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند....

+ نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 1391/11/02 و ساعت 10:24 |

" درخت خيال   "

 

دیشب دوباره زیر درخت خیال به خواب فرو رفتم

و در خواب خیال آلودم

با نگاهی سرد و غمگین

از درختان خاطرم پرسیدم

که چرا هیچ کسی از باغچه احساس من حتی یک گل نچید ؟

و در این اندیشه بودم که چرا

همگان شکستند بلور عاطفه ام را با سنگ بی مهری

و گذشتند از من بی تفاوت ؟

ای کاش کویری بودم من ...

بار احساسم سبکتر بود

و در وجودم جریان نداشت هیچ چشمه ای .

اما نه ...

ترجیح می دهم سرسبز باشم

و چشمه ها در وجودم جاری

 و بار احساسم هر چه سنگین تر !

+ نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 1391/08/25 و ساعت 9:26 |

"  کجاست آنکه مرا ياری کند ؟ "

 

منی که در پشت دیوارهای دلواپسی مانده ام

منی که در پشت سدّ افسردگی مانده ام

 

کجاست آنکه مرا یاری کند ؟

 

منی که ارابه یأس را رانده ام

منی که هیولای هوس را ز خود رانده ام

 

کجاست آنکه مرا یاری کند ؟

 

منی که خشت دیوار تردید را نشانده ام

منی که دشمنی را سر جای خود نشانده ام

 

کجاست آنکه مرا یاری کند ؟

 

منی که غبار محبت را ز خود تکانده ام

منی که گرد یقین را ز خود تکانده ام

 

کجاست آنکه مرا یاری کند ؟

 

منی که غزل وداع را خوانده ام

منی که فاتحه خنده را خوانده ام

 

کجاست آنکه مرا یاری کند ؟

+ نوشته شده توسط آرمان در شنبه 1391/04/31 و ساعت 21:10 |

 " تمام شد ... "

 

مدتی است افسوس می خورم ،

از این که بوی گل های نیلوفر وجودت در سبزه زار خاطرم نمانده است .

دیگر تمام شد آن زمان ،

که دست های محبت تارهای وجودمان را به هم می بافت 

و تمام شد بهار های باهم بودن .

فقط  پاییزی سرد و بی روح مانده

و من مجبورم همچنان با قایق غم در دریای اشکم  به پیش بروم .

کاش من هم تمام می شدم ،

تا دوباره احساس کنم تو را و

احساس کنم بودنت را ...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 1391/03/14 و ساعت 21:10 |

" زندان تاريک "

 

کاش گرم بودی ، مثل خورشید محبت .

کاش سبز بودی ، مثل تمام روز های بهاری که مرا ترک کردی .

پریشانم از این جادة یخبندان  جدایی که بی انتهاست .

 سکوت سرد تو تمام احساساتم را می لرزاند .

نمی توانم فراموش کنم تو را .

هنگامی که به نبودنِ تو می اندیشم ،

به هر جا که می روم ،

 برایم زندانیست تاریک با دیوار هایی از جنس دیروز

و شعریست نا تمام

و دیگر هیچ ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 1391/02/28 و ساعت 22:6 |

و من دوباره برايت غزل چيدم که ...

به تو بگويم ديشب خوابت را ديدم که ...

عبور می کردی و می گذشتی از دلم بی تفاوت

و کور می کردی چراغ اميدم که ...

آنقدر پژمرده شده ام از ديشب تا کنون

همچون برگهای درختی تکيدم که ...

انگار نه انگار که روزی سبز بودم من

و فکر می کردم خيلی مفيدم که ...

تو آمدی و رفتی و مرا سوزاندی

و آتش زدی به سال جديد و عيدم که ...

فهميدم از همان ابتدای عشقم نسبت به تو

بيخود و بي جهت می کردی تمجيدم که ...

 

+ نوشته شده توسط آرمان در جمعه 1391/02/15 و ساعت 9:26 |

برای آخرين بار ...

به واژه ها التماس کردم ، اما

آن ها نتوانستند طرحی را که از تو

 در ذهنم وجود داشت رسم کنند

و من آن ها را کشتم

برای همیشه

و دفن کردم در دورافتاده ترین مکان ذهنم

و اکنون ...

عمریست عزادار واژه ها هستم

و طرح تو ...

+ نوشته شده توسط آرمان در جمعه 1390/12/26 و ساعت 19:41 |
به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند. : به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند : "روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد...
+ نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 1390/11/16 و ساعت 15:48 |

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.. هرگز به كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري.. هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري.. و هرگز نشه فراموش لامپ اضافي خـامـــــــــــوش : يک دعا مي کنم بگين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار

+ نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 1390/09/23 و ساعت 16:29 |
خدایا دلم هوای دیروز را کرده....
..
هوای روزهای کودکی را....
..
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم....
... ..
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد....
..
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم....
..
و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را....
..
میخواهم خط خطی کنم.....
..
تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند....
..
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت...:
..
در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید....
..
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو

 

+ نوشته شده توسط آرمان در شنبه 1390/09/05 و ساعت 16:42 |


Powered By
BLOGFA.COM